ذبيح الله صفا
92
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ايا مظلوم سرگشته كه هستى * چنين محروم و حيران اوفتاده ز جور ظالمان در شهر خويشى * بخوارى چون غريبان اوفتاده اگر صبرت بود روزى دو بينى * جوانان كشته پيران اوفتاده اميرانى كه بر تو ظلم كردند * بخوارى چون اسيران اوفتاده هر آن كو اندرين خانه مقيم است * چو ديوارش همى دان اوفتاده جهانجويى اگر ناگه بخيزد * بسى بينى بزرگان اوفتاده چه مىدانند كار دولت اين قوم * كه در ديناند نادان اوفتاده بفرمان خداوند از سر تخت * خداوندان فرمان اوفتاده كلاه عزّت اندر پاى خوارى * ز سرهاى عزيزان اوفتاده بآه چون تو مظلوم افسر ملك * ز فرق تاجداران اوفتاده گرش گردون سرير ملك باشد * برو صد ماه تابان اوفتاده ز بالاى عمل در پستى عزل * چنين كس را همى دان اوفتاده خدا درمان فرستد مردمى را * كزين دردند نالان اوفتاده سيف فرغانى ازينگونه انتقادات تند و اشعارى كه ظلم و عدوان بىحساب عمّال مغول را نشان دهد بسيار دارد و ما نقل بعضى از آنها را در ذكر احوال و آثار او انجام مىدهيم . خواجوى كرمانى شاعر استاد اواخر اين دوره نيز دربارهء امراى زمان خود سخنان طنزآميز خوب دارد كه حقيقت حال آنان را بنيكى روشن ميسازد . يك جا گويد : روزى وفات يافت اميرى در اصفهان * ز آنها كه در عراق بشاهى رسيدهاند ديدم جنازه بر كتف تونيان و من * حيران كه اين جماعت ازين تا چه ديدهاند پرسيدم از كسى كه چرا تونيان شهر * از كارها جنازهكشى برگزيدهاند حمال مرده در همه شهرى جدا بود * هر شغل را براى كسى آفريدهاند برزد بروت و گفت كه تا ما شنيدهايم * حماميان هميشه نجاست كشيدهاند !